روایت معمارِ کتابفروش (یکی از 50 داستان برگزیده ی دوره ی دوم جشنواره که به جمع 20 داستان نهایی راه نیافت) – عطیه اسداللهی همدانی – اصفهان

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

5 پاسخ

  1. شهاب تابش می‌گه:

    استاد ارجمند، سرکار خانم اسداللهی بزرگوار سلام.
    عرض ادب و احترام.
    جهت زحمت داستان نویسی برای یک پروژه ی دانشجویی(نشریه) نیازمند کمک و همکاری سرکار هستیم.
    لطفن بزرگواری بفرمایید یک راه ارتباطی (شماره ی تماس)با خودتون به ایمیل حقیر ارسال بفرمایید.
    بینهایت از بذل محبت سرکار سپاسگزارم.
    Shahab1122@yahoo.com

  2. یاسر قاسمی می‌گه:

    این داستان، لازمه ی داستان بودن را دارد، چون خط روایی مشخصی دارد و بر خلاف چند تا از داستانهای دیگر این مرحله که پلات مرکزی مشخصی برای سنجاق کردن شخصیت ها به روایت نداشتند و شخصیتهای خلق شده در فضا ول و معطل مانده بودند، این داستان قصه تعریف میکند.
    داستان خلاقانه باید قبل از هرچیز داستان باشد.
    در مقایسه با کارهای دیگر نویسنده که خوانده ام و معمولا راوی کار یک زن جوان است که خاطره ها در تمام داستان هاش ریشه دوانده اند و همه ی زنهایش از چیزهای از دست داده شان روایت میکنند. حالا درست است که راوی کار، یک پیرمرد است اما باز هم نقش یک زن جوان و البته با توجه به اپیزودی که موازی روایت اصلی پیش میرود نقش دو زن برجسته میشود و معمار مثل خواننده فقط روایتگر است.
    پیش بردن دو روایت موازی هم که حربه ی دستمالی شده ای شده در این داستان توانسته از پس کار بر بیاید بخصوص اینکه روایت اول هم فضا را برای روایت اصلی بعدی فراهم میکند و هم اینکه سعی دارد به مخاطب کد بدهد که ماجرا دارد در کتابخانه میگذرد. هرچند به نظرم روایت تاریخی میتوانست بیشتر از اینها جلو بیاید و کتابفروش میان صحبتهایش گریزی به آن میزد.
    با حرف قاسم درباره ی لحن راوی هم تا حدودی در بعضی از جاهای کار موافقم هرچند نویسنده کوشیده با آوردن الفاظ مردانه ای مثل جاکش و … به لحن راوی تشخص ببخشد.
    سپاس از عطیه اسداللهی

  3. قاسم طوبایی می‌گه:

    با سلام خدمت همشهری عزیز خانم اسدالهی
    سوالی که از چند وقت پیش توی ذهن من مونده اینه که چرا ما اصفهانی ها دورهم جمع نمیشیم؟ این همه نویسنده داره این شهر . حداقل همینها که هم رو میشناسیم… حتما هرکدوم چندتا دیگه رو هم میشناسیم… نه؟؟
    آخرش توی یه برنامه که میری هر کی نشسته یه گوشه و هیچکس هم هیچکس رو نمیشناسه.. اینجوری هیچ وقت اون سینرژی لازم بوجود نمیاد…
    من همین جا پیشنهاد یه دور همی اصفهانی رو میدم… هرکی هست اعلام آمادگی کنه دور هم جمع بشیم…
    و اما داستان شما
    توی اون دوره که نمره میدادیم من خاطرم نیست چند دادم اما فکر نمیکنم نمره خیلی پایینی داده باشم. الان که دارم دوباره میخونم میبینم که نه اون موقع احتمالا به یه سری موارد توجه نکرده ام…
    بگذریم. در جمله اول فکر میکنم که لازمه در مورد یک حس اشتباه در این داستان حرف بزنم.
    مگر نه این که این جناب کتابفروش پیرمرده؟ ( مدارکش موجود است در داستان) چرا اینقدر لحن این کتابفروش زنانه است؟
    کاملا لحنی که میشنوم، چینش کلمات (سوای اصفهانی بودن !!!) آب و تاب دادن به مسائل احساسی و هیجانی حرف زدن ایشون، کاملا زنانه است انگار دو دوست یا خواهر نشسته اند پای سماور و هی چای میریزند و میخورند و حرف میزنند…
    من تصور میکنم، این لحن یک مرد / کتابفروش / پیرمرد نیست. حتی اگر برای رونق بساطش دارد تبلیغ میکند یا سر ذوق آمده. دیدم اینطور پیرمردهایی را ولی جنس روایتشان اینطوری نیست. خواهشا دقت کنید و ببینید درست میگویم یانه؟
    این از راوی و نحوه روایت
    کلیت این داستان بر اساس توازی دوجریان است. یکی جریان آن خانم نفرتی تی باستانی و یکی این خانم عشق کتاب امروزی
    خوب چند سوال دارم:
    1- به جز اینکه ایندو از تن خودشان مایه میگذارند چه تشابه دیگری بین این دو است؟
    2- نفرتی تی چه لزومی بر همخوابگی با معماران و جا به جا کنندگان داشت در حالی که قدرت مطلقه دستش بود؟
    3- خانم زیبای امروزی چه لزومی بر دریافت کتاب دارد؟ مگر با وجه رایج مملکت نمیشود کتاب خرید و خواند؟
    4- از این دو تشابه بی پایه و بن که بگذریم… خوب که چی؟ هرچند این سوالی است که همیشه من را آزار میدهد اما شدید اینجا خورد توی فرق سرم که ” حالا به فرض این دو شبیه… خوب که چی” یعنی استفاده ای داستانی در جهت خوراندن این تشابه نشده است و کلیت این حرف در وجهه باستانی اش هم چون از دهان کتابفروش در آمده زیاد موثق نیست… به همین دلیل سنگ بنای اولیه اش در باستان زیاد محکم گذاشته نمی شود… شما کمی دقت کنید به داستانهای بورخس که چطور بیخ یک داستان خیالی اش را در گذشته سفت میکند و میکشدش تا به امروز….
    5- شخصیت کتابفروش را درک نکردم. مثلا آیا کتابفروش بودن بر روی این آدم هیچ تاثیری نداشته؟ اونقدر که این آدم آدم سنگین رنگین و پر مغز تری باشد؟ حس میکنم بیشتر فروشنده مجلات زرد باشد تا کتاب… اونقدر که وسوسه شده تا……… به فرض این آدم از آن ادم های کتابفروش کلیشه ای نباشد.. خوب… حالا شما که آن کلیشه را خراب کرده ای چه چیزی جای آن ساخته ای برای من؟؟ چه شخصیت منسجم دندان گیری؟؟

    این است که وقتی داستان تمام میشود اثر داستانی آن هم در ذهنم تمام میشود و نه نفرتی تی زیبا و نه کتابفروش مجهول/مجعول در ذهنم نمیماند.

    موفق باشید خانم اسدالهی عزیز

  4. ati می‌گه:

    ممنون از نجمه بهاری برا وقتی که گذاشت برا کامنت گذاشتن:)
    جالبه برام که کاراکتر کتابفروش رو دوست داشتنی میبینی!!!! ببخشید نجمه جان من کلا همیشه در حال تعجبم! :)

  5. نجمه بهاری می‌گه:

    ” بین خودمون باشه حس میکنم کتابفروش نیستم جاکشم”

    وقتی شروع کردم ب خوندن داستان احساس کردم منم ی صندلی گذاشتم کنار میز کتابفروش و دستم گذاشتم زیر چونه ام و دارم با لبخند حرف های این کتابفروش بامزه و دوست داشتنی رو گوش می کنم.
    عجیب احساس هم میکردم توی کتابفروشی عبدالهی شیراز هستم باید بیشتر فک کنم ک شاید ی دلیل داره ک ب یاد این کتابفروشی افتادم.
    ی داستان ب یاد ماندنی و خیلی زیاد دوست داشتنی بود برای من
    پیشنهاد میکنم خوندن داستان رو حداقل برای یکبار هیچکس از دست نده.
    فقط ی چیزی دوست دارم بگم این که ” علامت های تعجب داستان کمی بیشتر از یکم زیاد بود….و این یکم زیادی تو ذوق بود برای من و من دیگه آخرای داستان حتی اون علامت ها رو نمیدیدم و خودم بودم با روایت معمار کتابفروش هرجا میخواستم تعجب میکردم.”
    بهترین ها برای عطیه خانم عزیز

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *