آدمک (یکی از 50 داستان برگزیده ی دوره ی دوم جشنواره که به جمع 20 داستان نهایی راه نیافت) – طاهر شریعت پناهی – تهران

untitled

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

10 پاسخ

  1. الهام مهران فر می‌گه:

    چیزی که توی این داستان برام جذاب بود جا گذاشتن ادمک توی کلبه و معطل ماندن تصوری بود که می سازیم و قسمتی که کنار امدن باهاش سخت بود طولانی شدن مقدمه ی داستان بود قبل از اینکه بدانیم با چه دنیایی طرفیم…ایده داستان بسیار جذاب بود
    با ارزوی موفقیت

  2. محمد محمودی می‌گه:

    اولین مسئله‌ای که در برخورد با داستان به ذهنم می‌آید این است که نویسنده قصد داشته برای مدت زمانی بر ذهن خواننده‌ی داستان احاطه پیدا کند و او را به بازی بگیرد.
    اما سوالی که پیش می‌آید در این مورد این است که:چرا خودِ مخاطب را آدمک قرار نمی‌دهد؟!…چرا داستانی می‌سازد و مخاطب را در جایگاه خودش قرار می‌دهد؟!
    پس احتمالن مسئله‌ی داستان باید چیز دیگری باشد.زیرا در مسئله‌ی بالا،هر لحظه مخاطب می‌تواند داستان را رها کند و برود. یا اگر این کار را نکند هنگام خواندن داستان ذهنش با یک اشاره‌ای از بیرون،از فضای داستان جدا شود.پس تمرکز و ذهنیتش نمی‌تواند صددرصد در اختیار متن باشد.حتا از برخورد خود نویسنده در متن هم مشهود است که نویسنده می‌خواهد به هر ضربی به ذهن مخاطب راه پیدا کند.و در جایی می‌گوید:«هروقت نامش را قطعی کردی تا ادامه دهیم»و معلوم نیست مخاطب نام آدمکش را قطعی کرده باشد یا خیر اما با این حال نویسنده ادامه می‌دهد داستانش را.یعنی مجبور است که ادامه دهد.یعنی مخاطب می‌تواند از ابتدا با متن طوری برخورد کند که گویی نویسنده دارد با خودِِ فرضی‌اش صحبت می‌کند. هرچند که می‌تواند در ذهنش ان آدمک را بسازد و به خواسته‌ی نویسنده تن دهد.
    حال بگیریم که نویسنده قصد داشته که رابطه‌ی خالق و مخلوق را تصویر کند و برای مخاطب تصور ببخشد.مثلن بگوید کار خدایی/خالقی/نویسندگی کردن این‌طور است و وقتی چیزی را خلق می‌کنی و رهاش می‌کنی و یا می‌کُشی‌اش چه حسی دارد.
    من فکر می‌کنم در این مسیر هم داستان ناکام است.زیرا هر فرد می‌تواند آدمکش را نکشد و هر کاری که خواستد با او بکند. از یک جایی به بعد دیگر آن مسیر به کهکشان و کلبه رفتن را پی نگیرد و هرجا که می‌خواهد او را ببرد.و از طرفی دیگر نیز مشخص نمی‌شود که چرا نویسنده باید چنین مسیری را برای پیشبرد داستان آدمک ساخته‌ی ذهن مخاطب انتخاب کند.معلوم نمی‌شود.و اتفاقاً انتخاب چنین مسیری و نوع دستوراتی که به آدمک داده می‌شد،هیچ‌کدام در راستای ایجاد حس نزدیکی میان مخاطب و آدمکش نیست.و هیچ لحظه‌ای از داستان،کمکی به برقراری ارتباط حسی میان مخاطب و آدمکش نمی‌کند.و رخ‌دادها به شدت مکانیکی و خط‌کشی‌شده یکی پس از دیگری اتفاق می‌افتند.انتخاب نادرست لحن نیز به این مسئله دامن می‌زند.
    پس در ابتدا مشخص نیست که هدف نویسنده چیست.یعنی بین دو مسیر معلق است و سرگردان.و نهایتاً در پرداخت هر دو مسیر نیز ناتوان است.و نمی‌تواند غیر از عده‌ی کمی از مخاطبان کند ذهن،باقی مخاطبانش را وارد بازی کند.
    نویسنده در تمام متن ابرازِ بود و احاطه دارد.یعنی قَدَرقدرت است.خالق مطلق است و با دستور پایانی‌ئی که به مخاطب می‌دهد مبنی بر کشتن آدمکش،به نحوی می‌خواهد بگوید که قدرت از آنِ اوست و مخاطب حرفی برای گفتن ندارد و تمام مدت به بازی گرفته شده است.این درحالی‌ست که تمام حفره‌های موجود در داستان و مسئله‌ی دربرابر مخاطب قرار گرفتن،همه‌گی نشان‌دهنده‌ی عجز نویسنده/خالق است.و اتفاقاً این مخاطب یا مخلوق است که قدرت دارد.می‌تواند با داستانِ نویسنده و با داستانِ آدمک هر کاری که بخواهد انجام دهد.
    شاید بتوان گفت که چنین نگاهی به متن می‌تواند رویکرد اصلی و مدنظر نویسنده باشد،یعنی نشان دادن عجز خالق در برابر مخلوق.اما نمی‌توان داستان را وارد این ورطه کرد،زیرا نویسنده خودْ وارد این مسئله نشده است.و نشانی از ورود به این مقوله در متن دیده نمی‌شود و اگر چنین برداشتی نهایتاً از دل متن بیرون می‌زند،نتیجه‌ی نقص و ضعف داستان است نه قدرت آن.
    به غیر از موارد بالا متن دچار تکرار و زیاده‌گویی است.و به نظر می‌رسد جاهایی اضافی دارد.
    اما مهم‌ترین نکته‌ای که به نظرم می‌رسد.درواقع مسئله‌ی خودِ داستان است.و بررسی آن در دایره‌ی خلاقانه بودن.
    به نظر من با اینکه دروهله‌ی اول به نظر می‌رسد که داستانی‌ست خلاقه با روشی جدید،اما با توجه به موارد بالا،می‌توان گفت که این‌طور نیست.یعنی نه در موضوع و مضمون(نگاه کنید به داستان پینوکیو به طور مثال)،نه در ساخت و روایت و تکنیک (نگاه کنید به فیلم‌های بازی و نمایش ترومن به طور مثال که به شدت از این اثر جلوتر هستند.) و نه در نگاه و اندیشه(یعنی نهایتاً نگاه و برخوردی جدید و نو با مقوله‌ی خالق و مخلوق و روابط میان آن‌ها ندارد.همان قدرقدتری است و جبر.و هیچ چیز به برداشت‌ها و نگاه‌های قبلی به این مقوله،اضافه نمی کند.)،در هیچ‌کدام جدید نیست و خلاقیت و بداعتی در داستان وجود ندارد.
    هرچند که می‌شود گفت در بازی انداختن مخاطب کمی موفق عمل کرده است و برای پی بردن به ضعف‌های کار نیاز به بازخوانی چندباره و تأمل دارد.

    در نهایت طبق قولی که به یکی از دوستان داده‌ام،نمره‌هایی را که به داستان داده‌ام نیز می‌نویسم.(شاید به نظر برسد که نمرات،کمی با مطالب بالا دچار اختلاف باشند.این مسئله به این دلیل است که داستان‌ها،برای دادن نمرات نهایی،با دیگر داستان‌های این دوره سنجیده و مقایسه شده و در نمرات نهایی امتیازاتی به برخی داستان‌ها اضافه شده است.)

    نمره‌ی داستان براساس معیارهای زیر داده شده است(تمام معیارها 1 نمره داشته‌اند.جز معیار آخر«فرم خلاقه(تکنیک خلاق + جهان‌بینی بدیع)»):
    زبان:0.75

    پیرنگ:0.75

    زاویه‌دید:1

    جهان‌بینی و نگاه بدیع(خلاق):0

    نگارش:0.5

    شخصیت‌پردازی:0.75

    تکنیک خلاقه:0.75

    منطق ساختار(رابطه‌ی منطقی اجزاء داستان با یکدیگر):0.5

    فرم خلاقه(تکنیک خلاق + جهان‌بینی بدیع):0.75

    جمع نمرات:5.75

  3. روح اله اسدي می‌گه:

    البته با بخش زيادي از نظر آقاي نيك پايان و خانم سمندي هم موافقم و ديگه تكرارشون نكردم.علي الخصوص در مورد تاكيدهاي اضافي

  4. روح اله اسدي می‌گه:

    يادداشتي بر “آدمك” اثر “سيد طاهر شريعت پناهي”
    داستان آدمك داستاني است كه در آن نويسنده دست به تجربه زده و خواسته بازي تكنيكي با عنصر خيالپردازي داشته باشد و از اين حيث قابل تقدير و تحسين مي باشد.اما اينكه چقدر اين تجربه موفق بوده قابل بحث است.
    در داستان آدمك خدا بودن سلسه مراتب گونه به شخصيت ها تفويض داده ميشود.خدا خالق نويسنده است و نويسنده خداي مخاطب ميشود و قرار است مخاطب خداي آدمك باشد.در ابتداي داستان بنظر ميرسد كه نويسنده قصد دارد اجازه دهد تا مخاطب آدمك خودش را خلق كند اما همينكه نويسنده سعي در خودآگاه بودن اين كار دارد در واقع اين سلسه مراتب را بهم ميريزد. نويسنده با خودآگاه كردن خلق آدمك،مرزهاي خيال را محدود ميكند.نويسنده خود، آدمك را ميسازد و مخاطب فقط ناظر است.نويسنده بجاي اينكه اجازه دهد مخاطب آدمك را در ابتداي داستان بسازد، پشت سر هم جمله مي آورد و اجازه خيالپردازي نميدهد.شايد بهتر بود نويسنده از سطرهاي خالي استفاده ميكرد و قبل تر با مخاطب قرارداد ميكرد تا مخاطب در اين سطرهاي خالي بجاي ديدن جملات بعدي فقط تصور كند.
    نويسنده حتي نميتواند مخاطب را(حداقل در مورد من اينطور بود) به خواب هيپنوتيزمي ببرد و بعد شروع به ديكته كند.مخاطب فقط ناظر دستوراتي است كه نويسنده خودش اجرا ميكند.در واقع نويسنده در مخاطب نوعي توهم خدايي ايجاد ميكند اما او را تبديل به آدمكي ميكند كه فقط بازيچه نويسنده شده است.تناقض ديگري كه در داستان وجود دارد مربوط به كشتن آدمك است.وقتي خيالي در ذهن شكل ميگيرد مادامي كه ما آن خيال را بياد آوريم آن خيال زنده است و نميميرد اما در پايان داستان نويسنده قصد دارد با آدمكي از جنس خيال برخوردي فيزيكي داشته باشد و با حركتي فيزيكي در خيال آن را از بين ببرد،غافل از اينكه حتي اگر آدمكي در ذهن مخاطب شكل گرفته باشد مادامي كه مخاطب داستان “آدمك” اثر “سيد طاهر شريعت پناهي” را بياد آورد آدمك جان ميگيرد.آدمك جز با فراموشي بي بازگشت قابل حذف نيست.مرگي از جنس آدمك.از جنس خيال.
    البته ميتوان داستان را از زواياي ديگر هم ديد و تمام اين تناقضات را قابل توجيه دانست.ميتوان تصور كرد شايد نويسنده به نوعي از برهان خلف استفاده كرده و خواسته نتيجه بگيرد آدمك قابل حذف نيست،اما من ترجيح ميدهم از زاويه اي مخالف داستان را بپذيرم.

  5. ايمان حقوقي می‌گه:

    آقا چرااااااا؟ من دوســــش داشتـــــــــم ! تو ذهن من كيفيت صدا و معصوميتش هم حك شد و بعد ….؟جسارتا يه حسي دارم تشكيل شده از عـشق و نفرت بالسويه !
    موفق باشيد

  6. مرتضی نیک پایان می‌گه:

    در انواع درام از داستان و رمان و نمایشنامه و فیلم داستانی هم نویسنده شخصیتی را در ذهن مخاطب خلق می کند و در مسیر وقایع قرار می دهد تا پایان , این خلاقیت در درام معمولا ناخودآگاه در ذهن مخاطب شکل می گیرد , کاری که تو کردی این است که مخاطب را مستقیم و آگاهانه با توضیحاتی که بی شباهت به اوراد هیپنوتیسم گر ( هیپنوتیسور ) یا تلقینات روان درمانگر نیست مخاطب را وارد دنیای تخیلی می کنی و او را با مخلوقی تخیلی مواجه می کنی , اجازه می دهی مخاطب شکل و جنسیت و نام مخلوق را خود انتخاب کند امارفتار با او را تو تعیین می کنی , بارها بر هر چیز تاکید میکنی و جاهایی هم یاد آور می شوی که خلق این شرایط و فضا و آدمک کار ذهن مخاطب به تنهایی نیست و تو نیز به عنوان نویسنده سهمی داری , فرض این است که ذهن مخاطب در بست در کنترل تو به عنوان نویسنده است , که نیست , شاید مخاطبی بگوید :
    ” من با کمک تو که نویسنده ای آدمک را ساختم و تا آسمان هفتم رفتم اما بعد ذهنم را از تلقینات حضرتت آزاد کردم و با او رقصیدم , نوشیدم , آواز خواندم و … بی نهایت کارهایی که به مخیله ی جنابعالی نمی رسد , انجام دادم , حالا هم او بیرون توی استخر در حال شناست و آماده می شود تا باقی داستان مان را بسازیم . ”
    با این حال ضمن تبریک به خاطر تجربه ی جالبی که انجام دادی فکر می کنم چند صفحه ی آخر نوشته به داستان نزدیک تر است و بهتر است در بازنویسی بعضی از تاکیدها و تکرارها را حذف کرد و پیچیدگی های اوایل متن را ساده تر کرد .
    آرزومند موفقیت های بیشتر

  7. باران سمندی می‌گه:

    اونچه رو که می نویسم چیزیه که از خوندن داستان در ذهن من ایجاد شده و از قبل بابت اظهارنظر ناپخته واحیانا در جاهایی گستاخانه پوزش میخوام.
    شروع داستانت با امیخته ای از مضامین قرانی درخصوص متمایز بودن انسان از جمله کلمه (اولین چیزی اکه ادم از خدا دریافت کرد) ، نام (علم الادم الاسماء کلها) و نوعی جریان و انتقال از تاریکی به نور همراه است.
    یک تناقضی رو از ابتدا در داستان گنجوندی … لحن ابتدای داستان فرمایشی و امریه در حالیکه در پاراگراف بعدی مخاطبت رو دعوت به همکاری میکنی در واقع این رو به ذهن متبادر میکنه که ورود به این فضا اجباری و چگونگی ادامه اون بعهده مخاطبه … کاری که خدا با ما کرد!!!
    یک انتقال ظریفی بین خصوصیت افرینندگی از منشاء به این موجود واسطه (مخاطب) صورت میگیره …. یعنی مخلوقی که میخواد خالق باشه.
    تاکید روی ” نام” بنظرم اشاره و تاکید بر منحصر بفرد بودن مخاطب است ( هرمخاطبی) فضایی که انگار فقط تو هستی و همه چی در کنترل و اختیار توست.
    بنوعی شاید ارتباط بسیار نزدیک گوینده و مخاطب به تصویر کشیده شده بنحوی که انگار گوینده در درون مخاطب قرارداره و مخاطب بطور همزمان قراره در خودش چیزی خلق کنه.

    ببخشید من سالهاس مطالعه نقد ادبی نکردم و اصطلاحات و حتی اصولش رو هم بخاطر نمیارم و همونطوری که گفتم اینا چیزایی هس که بصورت خام به ذهنم میرسه.
    قبل از ادامه صحبتم یه پیشنهاد دارم که البته تنها یک پیشنهاده و نه به بعنوان ایراد و اون اینکه اگه تعدادی از این ” تصور کن / حالا تصور کن ” ها رو حذف کنید متن چطور خواهد شد ؟ چون مخاطب از قبل پذیزفته که این ادمک در ذهنش ایجاد شده و کلا ماجرا در تصور مخاطب ادامه پیدا میکنه.

    در ادامه یک نوع دیدگاهی صوفیانه / عرفان شرقی در رابطه با تصویری که ازخدا میشه داشت -در حالیکه نقش یه خداگونه را ایفا را مخاطب ایفا میکنه- حس میکنم … شفقت و مهر از جانب خالق به مخلوق تا جاییکه حتی تنبیه یا محازاتی کوچک برایش درد اور است. ( یاد قسمتی از مکالمه شیخ ابولحسن خرقانی با خدا افتادم که میگه بوالحسنو خواهی انچه از میدانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند…)

    خوب اغاز سفر در کهکشانها و جدا شدن ادمک از ذهن و … در واقع شاید اشاره به هبوط انسان و راهی رو که اغازش در زمین هس و هفت اسمانی که در قران به اون اشاره شده با تاکید مجدد بر منحصر بفرد بودن اون بخاطر داشتن نامی که در این جهان موجودیتش بنوعی ثبت شده و پذیرفتن ابعاد زمان و مکان به اون واقعیت و موجودیت می بخشه. موضوع انتخاب برای کجا فرود امدن کنایه از اینه که مخلوق سرنوشت خودش را خودش تعیین میکنه و دعوت به بررسی مسیر و امکانات موجود ایه قل سیرو فی الارض فانظر… را به ذهن من تداعی میکنه. و البته اطلاعاتی رو که در قران در ارتباط با کاینات در اختیار قرارداده بنوعی مورد اشاره قرار میگیره … خوب امروزه انسان از زمین خارج شده و در حال رصد فضا و کهکشانهاس ولی موضوع دریچه ابهامی جالبه برای من.
    در صفحه 7 این پی دی اف پاراگراف اخر لحن نویسنده تغییر میکنه در واقع مخاطب کسی بود که ادمک رو ساخته بود ولی در این پاراگراف مخاطب اولی تبدیل به راوی شده و ادمک مخاطب قرار میگیرد…؟!
    خوب این موجود از هرکجا بود و موفق به هرکاری که شد حتی صعود تا اسمان هفتم که طبق باورهای اسلامی تنها رسول اکرم چنین طی طریقی را نمود عاقبتی جز مرگ ندارد. فاصله بین ایجاد تا انجام هرچی میتونه باشه و این چیزی است که در ابتدا و انتها به اون تاکید میشه …
    موضوع جالب توجه دیگر بخشی بود که میگفت اجازه بده ادمک با دهانش یا هر طریق…. و احتمالا منظور این بوده که مهم نیس با زبان یا اینکه چه زبانی خدا رو بخوانی کافیه فقط یکبار صداش کنی با زبان یا قلب و ذهنت ….
    شاید دریچه ناشناخته های انسان باشه به این مضمون که قبل از فهمیدن و دیدن خیلی چیزها مهلتش تموم میشه و باید بمیره
    هرچند شاید بتونین در فاصله حرکت ادمک فضاهای بیشتری ایجاد کنید که مفاهیم اصلی زندگی رو در بر بگیره اما در حد داستان کوتاه یه مجموعه کامل و جالبه.

  8. یاسر قاسمی می‌گه:

    نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
    زمانه طرح “محبت” نه این زمان انداخت

    آدمک میخواهد دست به پی ریزی قدم به قدم قواعد تازه بزند و از این رو از مخاطب میخواهد با ذهن پاک شده از فرمولهای سابق، شروع به خواندن کند و مخلوق فرضی را در ذهن خود بسازد. اما این ادعا از ابتدا با یک تناقض بزرگ شروع میشود. یعنی از همان اول، قبل از اینکه چیزی خلق کند، قبل از اینکه “کلمه” ای نوشته شود، برای چیزی که هنوز عدم است و حتی با “نویسه” ها وجود پیدا نکرده، اسم [آدمک] را انتخاب میکند. داستان باید از قانون و قاعده ای که نویسنده سعی در ایجاد آن دارد(یا دست کم سعی در تخریب قوانین کلیشه و باز آفرینی دوباره آنها دارد) پیروی کند که نمیکند.باید بدون نام شروع میشد و از آن قسمتی که نویسنده از مخاطب میخواهد نامی برای مخلوق ذهنی دست و پا کند، نام داستان را می آورد و بعد از آن، ادامه ی داستان را پی میگرفت.
    آدمک، رابطه ی میان خالق و مخلوق است و “محبت” راز آفرینش است. مصداق قابل ذکری از محبت میان خالق و مخلوق، گریه های مارکز است بعد از مردن سرهنگ بوئندیای صدسال تنهایی. در این داستان هم محبت به عنوان جوهره ی اصلی کار وجود دارد. اما یک جای کار، آن قسمت که خالق به پشت دست مخلوق فرضیش ضربه میزند، محبت زیر سوال میرود. دلیل این حرکت چیست؟ دلیل این بی مهری به مخلوقی که ذره به ذره در ذهن خالق و با “عشق” در حال جان گرفتن است؟
    از نویسنده به خاطر مهندسی دقیق جملات که کار را تبدیل به اثری خوشخوان و به دور از کج فهمی کرده، تشکر میکنم.

  9. نجمه بهاری می‌گه:

    وقتی شروع میکنی ب خوندن داستان
    کم کم تمام فکرهای ذهنت کنار میرن و تو میمونی با آدمک
    عجیب آروم میشی موقع خوندن داستان
    عجیب همراه میشی با آدمک
    و در آخر نمیدونی ک حالا واقعن من باید چیکار کنم؟


    با آرزوی بهترین ها برای طاهر عزیز

  10. Sh می‌گه:

    عالی بود. آفرین

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *