خیزاب های ابدی – سعید احمدزاده (شیراز) – داستان برگزیده مرحله ی نیمه نهایی دوره دوم جشنواره و حذف شده از مرحله ی نهایی به دلیل وجود دو داستان از نویسنده در آن مرحله

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

3 پاسخ

  1. محمد محمودی می‌گه:

    خیزاب‌های ابدی:مقدمه‌ای ابدی.
    داستان هرگز آغاز نمی‌شود.در مقدمه می‌ماند.و همین‌طور تا ابد می‌تواند این حرف‌ها را راوی بگوید و بگوید و بگوید و تام هم نشود.متن متشکل از مقدمه‌هایی‌ست برای شروع داستان که هیچ‌وقت هم شروعی نمی‌شود.نویسنده از اول تا آخر مقدمه می‌چیند ولی نهایتاً داستانش را بازگو نمی‌کند.
    شخصیت‌ها هیچ‌کدام‌شان پرداخت نمی‌شوند.هویت پیدا نمی‌کنند.پیرنگ به شدت ضعیف است.روابط علی و معلولی و چرایی‌ها بی‌دلیل حذف شده‌اند و یا بدتر،اصلاً ندارد.وقتی داستانی شکل نمی‌گیرد یعنی خط روایی ندارد،پس باقی عناصر هم حتماً یک یک از میدان به‌در خواهند شد.
    هیچ منطقی روایی در داستان مشهود نیست.نه تکرارها،نه بچه‌ها،نه پیرمرد و نه زوج،روابط‌شان با یکدیگر و نسبت‌شان با محیط معلوم نمی‌شود.
    فضاسازی در حد انشاست.و آنقدر نخ‌نما شده و تکراری‌ست که خودِ نویسنده هم سعی کرده با قرار دادن کلماتی بزرگتر از دهن راوی این ضعف و این تکرار و کلیشه‌ای بودن را جبران کند.
    متن پر است از ابهام و گنگی بی‌دلیل.هنوز داستان نشده است.حداکثر تمرین نوشتن است آن هم آماتور.نویسنده حرف‌هایی که در سرش جمع شده است را روی کاغذ آورده.آن هم چه حرف‌هایی؟!کل متن را اگر بخواهیم از تکرار حذف کنیم همه‌اش نیم صفحه نوشته می‌ماند،که آن هم هیچ چیزی دست منه مخاطب نمی‌دهد.
    نه موضوع،نه مضمون،نه درون مایه و نه در نهایت قصه یا داستان(به معنای خط روایی و story ) دارد.هیچ چیز نیست.
    چیزی هم که برخی دوستان اشاره کردند که ابهام در متن تعمدی است و الخ….این هم حرف غلطی‌ست.ابهام تعمدی یعنی چه؟! خب اگر این‌طور باشد که هرکس هر چرتی نوشت یا بهتر بگویم هر چیزی را که ننوشت و در متن نیاورد باید گذاشت به حساب تعمدی بودن و بارِ ضعف و ناتوانی نویسنده در داستان‌نویسی را انداخت روی دوش مخاطب که مخاطب برود و در بیاورد که این چه چیزی ننوشته توی متن یا منظورش از این ابهام‌های تعمدی چیست.
    این‌ها توهم است.این‌که برای متنی الکن این حرف‌های بی‌سروته و ابهام تعمدی و این‌ها را ببافیم و بچسبانیم به متن،این‌ها توهم است و بی‌راهه رفتن.متن باید مستقل باشد و بتواند گلیم خودش را از آب بیرون بکشد.در این‌جا اصلاً داستانی شکل نمی‌گیرد که بخواهد نشانه‌هایی تعمدی از گنگی در متن وجود داشته باشد که حالا باید رفت و دنبالش گشت.اصلاً این ابهام تعمدی به قول دوستان به چه منظور ایجاد شده است؟!هدفش چه بوده؟!این پشت ضعف پنهان شدن است.
    درباره‌ی بحث خلاقیت در متن مذکور هم اگر حرفی نزنم سنگین‌ترم.
    ضمنن متن پر است از غلط‌های واضح دستوری.و زبان به شدت ضعیف است و پر اشکال.
    نهایتاً باید گفت که با داستان طرف نیستیم و فقط یک مقدمه‌ی طولانی است.و نویسنده حالاحالاها برای نویسنده شدن کار دارد و باید پخته‌تر از این حرف‌ها شود.برای نویسنده‌ی خلاق شدن که دیگر باید کلی بدود.

  2. قاسم طوبایی می‌گه:

    نظرات گهگاه از روی همخوانی نظری و قرار گرفتن یا نگرفتن اثر در چهارچوب های از پیش تعیین شده است و گاه از ایجاد حس عمیق و گنگ دوست داشتنی/نداشتنی است که در مخاطب برمی انگیزد.
    نگارنده شاید سواد زیادی در مبانی نظری داستان نداشته باشد. اما با وجهه احساس که با این اثر مواجه میشود خیزاب هایی را در خو حس میکند که به امواج سهمگینی می ماند که به دیوار میکوبد.
    داستان را خواندم. لذت وافری بردم از همین به قول سرکار خانم قانع” دیدگاه نمایشی”
    این ارائه گزارش وار که گهگاه از آن تخطی هایی هم میشود حس و حالی به کار میدهد که حسی از گنگ بودن میداد که با خودم فکر میکردم آیا واقعا این بچه ها هستند ؟ آیا واقعا آن پیرمرد عجیب و غریب هست؟ آیا این دو سر زندگی ، که انگار زن و مرد در میانه آن هستند، وجود دارند یا نه؟
    این که این امواج هستند و بوده اند و خواهند بود به خوبی در این فضا ترسیم شده است. اما چیزی که برای من گنگ می ماند زن داستان اسن که سهمش از بودن از یک سایه هم کمتر است.
    نکته کوچک بعدی دیالوگ هایی است که در دهان بچه نهاده شده و به نظر من کارکرد خاصی ندارد…
    از این نکات که بگذریم به نظرم داستان ابتدا و انتهای مشخصی ندارد. با کمی تمهید و دقت به این دو بخش داستان جاندارتر و ریشه دارتر و شخصیت ها قابل فهم و درک تر می شوند.
    به هر حال سپاس
    متشکرم

  3. صدیقه قانع می‌گه:

    آن چه پس از خوانش داستان، بیش از هر چیز جلب توجه می کند، زاویه ی دید نمایشی، روایت دانای کل محدود(به ذهن مرد و زن) و عدم قضاوت راوی در مورد شخصیت هاست. تمام این موارد از ویژگی های بارز سبک نگارشی همینگوی و یادآور داستان های او هستند.
    مسئله ی مهم دیگر، وجود ابهام در داستان است؛ این ابهام سبب می شود که مخاطب حدس های متفاوت با احتمالات متفاوت داشته باشد که سبب شود نتواند با قطعیت طرح داستان را بیان کند. به نظر می رسد وجود ابهام تمهیدی است در جهت این که قضاوت نهایی به مخاطب محول شود و در نتیجه ی آن، تاویل های متفاوت، میسر شود.
    آیا آن چه که زن و مرد می بینند و می شنوند، در ذهن و خیال شان اتفاق می افتد و مرور خاطرات گذشته است:
    “بچه ها که رد می شدند، مرد احساس مبهم و غریبی داشت. به نظرش رسید که بارها خودش در بچگی، این ساحل را قدم زده و این صحنه را مرور کرده است. با خودش فکر کرد زن هم حتما همین احساس را دارد.”
    یا این که دیدن بچه ها و قرار گرفتن در مکانی که خاطرات فراوانی در آن دارند، سبب شده که خاطرات گذشته ی شان دوباره زنده شود و واقعا بچه هایی هستند و پیرمردی هست:
    “زن و مرد می دیدند که بچه ها به موازات خط ساحل پیش می آیند… گاهی هم می دیدند که بچه ها مشت مشت صدف بر می دارند.”
    “حالا نزدیک زن و مرد رسیده بودند و آن ها می توانستند حرف های شان را هم بشنوند.”
    “مرد دوباره به بچه ها دقت کرد، پیراهن آستین کوتاه نازکی پوشیده بودند… زن به ردپای بچه ها روی شن های نمناک خیره شده بود و چشم از آن ها بر نمی داشت.”
    اما با دقت در داستان متوجه می شویم که احتمال اول، مبنی بر این که تمام داستان در ذهن زن و مرد و با مرور خاطرات مشترک کودکی شان اتفاق می افتد، احتمال قوی تری است؛ وجود واژه ی “ابدی” در نام داستان(خیزاب های ابدی) و همچنین پاراگراف های ابتدایی و انتهایی داستان، این احتمال را تقویت می کنند:
    “مرد شروع کرد به تکاندن ماسه های روی پایش، می خواست به هیچ چیز فکر نکند. به هیچ چیز. ولی بی اختیار داشت به بچه ها و به حرف های شان فکر می کرد.”
    “پایش را از زیر ماسه ها بیرون کشید و شروع کرد به تکاندن ماسه های روی آن و سعی کرد به هیچ چیز فکر نکند، به هیچ چیز.”
    به طور کلی می توان گفت تمهیدات خاص نویسنده سبب شده که فضای وهم آلودی ایجاد شود که در آن، برخی توهمات چنان قدرت بگیرند که ملموس و عینی و قابل دیدن و شنیدن شوند؛ تا جایی که به سختی بتوان مرز آن ها را با واقعیت تشخیص داد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *