می¬گویند جنگ تمام شده است – مسعود ریاحی (شهرکرد) – داستان برگزیده مرحله ی نیمه نهایی دوره دوم جشنواره و حذف شده از مرحله ی نهایی به دلیل وجود دو داستان از نویسنده در آن مرحله

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

11 پاسخ

  1. صدیقه قانع می‌گه:

    طرح داستان چنین است: نویسنده ای(راوی) در حال نوشتن داستانی است که در آن داستان، مردی به جنگ رفته و قبل از رفتن به زنش گفته که تا جنگ تمام نشود، برنمی گردد. اما زمانی که جنگ تمام می شود و مرد قصد برگشتن می کند، پایش را روی مینی می گذارد و مدت ها و بلکه سال ها در همان وضع باقی می ماند. از طرفی جنگ تمام شده و مرد باید نزد زنش برگردد و از طرف دیگر پایش روی مین گیر افتاده و باید بدون حرکت باقی بماند.
    مسئله ی اصلی داستان این است که راوی، آن چنان درگیر شخصیت ها و فضای داستان های نیمه تمامش شده که هیچ گونه کنترلی بر نوشتن آن ها ندارد. تا جایی که عنصری از یک داستان، وارد داستانی دیگر می شود؛ این عنصر می تواند یک شخصیت، یک شی یا یک موقعیت باشد. در این حالت، همه چیز از کنترل نویسنده خارج می شود؛ از کنش و واکنش و دیالوگ شخصیت ها گرفته تا وقوع حوادث. در چنین فضایی، هر عنصر، سازِ خود را می زند. به گفته ی راوی، کلمات آن چنان جان گرفته اند که تبدیل به شخصیت ها، اشیاء و موقعیت هایی شده اند که فقط به خواسته ی خود عمل می کنند.
    اما مسئله ی اصلی داستان این است که نویسنده ی داستان اصلی، نتوانسته جغرافیای داستان را چنان بسازد که تمام وقایعِ ظاهرا بی منطق، در آن، منطقی و باورپذیر جلوه کنند. در فضایی که تنها، کلمات تبدیل به شخصیت ها، اشیاء، حوادث و موقعیت ها می شوند، هیچ زمینه ای برای وقوع حوادث غیر قابل باوری مثل حرف زدن اشیاء وجود ندارد:
    “جیپ گِل مالی شده گیر کرده است در همان جمله ی اواسط داستان، و زن وقتی از کنار آن جمله رد می شود، باز حرف هایش تکرار می شود.
    -بیا بالا برسونیمت…”
    از نمونه ی بالا چنین استنباط می شود که دیالوگ “بیا بالا…”، از حرف های تکراری شیِ جیپ است.
    از حوادث باورناپذیر دیگر، حضور زن با موهای بافته و اسلحه، در منطقه ی جنگی است، چراکه هیچ گونه فضاسازی در جهت پذیرفتن چنین اتفاقی وجود ندارد. همین طور باقی ماندن مرد به مدت چندین سال در وضعیتی که پایش روی مین گیر افتاده. و از این دست نمونه ها در متن داستان، کم نیستند.
    در این جا یک سوال اساسی، ذهن مخاطب را به خود مشغول می کند: دلیل انتخاب داستان مردی که به جنگ رفته، از میان آن همه داستان ناتمام چیست؟ و اگر داستان دیگری جایگزین آن می شد، چه تغییری در طرح داستان به وجود می آمد؟
    به نظر می رسد نویسنده(داستان اصلی) به جای این که ادامه ی ماجرای نویسنده(راوی) و درگیری هایش را با نوشتن داستان های نیمه تمامش روایت کند، بیشترِ حجم داستان را به روایت یکی از داستان های نیمه تمامی هدر داده که عملاً کاربردی در پیشبرد داستان اصلی ندارد و در راستای طرح داستان هم نیست؛ و اگر چنین هم باشد، به نوعی زیاده‌روی محسوب می شود.

  2. علی مرادی نیک می‌گه:

    داستان، رویکردی پست مدرنیستی به روایت دارد ( حضور نویسنده در متن ، طغیان شخصیت های داستان علیه متن و نویسنده، بی مکانی و بی زمانی ). تمام تلاش داستان نیز بر این است تا یک موقعیت بسازد. موقعیتی که نه محدود به زمان خاصی است و نه مکانی خاص. گویی قصد نویسنده ارایه ی معرفتی عام در قالب یک داستان است و آن معرفت چیزی جز نقد جنگ نیست. داستان تلاش دارد تا کش آمدن جنگ را به ابدیت نشان دهد. گویی جنگ را پایانی نیست و آدمیان در جنگ و گرفتار شده در جنگ، تا ابد در آن می مانند. موقعیت ساخته شده در داستان، موقعیتی استعاری و نمادین است و نمیتوان به منطق واقعیت بیرونی بدان نگاه کرد.
    در نقد های ارایه شده نکات خوبی اشاره شده است به جز ” توهین نامه ی جناب محمد محمودی” که نشان میدهد به هیچ وجه نه با داستان کوتاه و نه با چیزی بنام پست مدرنیسم آشنایی ندارد. زیرا که تمامی ضعف ها از دید ایشان، جزیی از عناصر کلیدی داستان پست مدرنیستی است. برای مثال : دوستمان محمودی عنوان میکند : ” معلوم نیست اینها کجا هستند؟ چه زمانی است ؟ / این دقیقا زمان و مکان در داستان پست مدرنیستی است که نمیتوان آن را تعریف نمود. یا از ناتوانی و حضور نویسنده در متن و تناقضات روایت میگوید که این هم دقیقا پیروی بسیاری از شگرد های پست مدرنیستی است که قرار است به نوعی عدم قطعیتی نمادین بسازند یا عجز فهم پدیده ها را گویی باز نمایی کنند.
    دوستمان به آنکه مطالعه ای در این زمینه داشته باشد یکی از بهترین داستان های این را اینگونه مورد کم لطفی و حتی فحاشی قرار میدهند که از فضایی چون حیرت، اینگونه ادبیات بعید است ( ادا و اطوار و پیشنهاد به مطالعه بیشتر و … ) .

    • علی مرادی نیک می‌گه:

      دوست عزیز ظاهرا شما هیچ گونه آشنایی مقدماتی با داستان کوتاه و مخصوصا داستان کوتاه پست مدرنیستی ندارید. زیرا که تمامی عیوبی که ذکر کردی ، حسن ها و نقاط قوت داستان بودند ( بی مکانی و بی زمانی و حضور نویسنده در متن و عجز و تناقضات روایت ). استفاده از این ادبیات ( ادا و اطوار و برو مطالعه کن و … ) واقعا ادبیاتی کوچه بازاری است و بیشتر این فرضیه را مستکم میکند که خود شما نیاز بیشتری به مطالعه داستان و مخصوصا داستان کوتاه پست مدرنیستی دارید. امید که بتوانیم بی آنکه توهین کنیم، نظر خود را اعلام کنیم.

      • علی مرادی نیک می‌گه:

        منظور بنده جناب محمد محمودی است که با ادبیاتی نا شایست سعی بر تخریب داستان را داشتند.

        • مجید خادم می‌گه:

          البته جناب مرادی، دشوار است که داستانی خوب، با نقدی تخریب شود و داستانی ضعیف، با ستایشی ضعفش پنهان بماند. این داستان به هر حال جزئ داستان های دوره ی نیمه نهایی بوده و بهتر است آزادی نظر زیبایی شناختی مخالفانمان را هم قبول کنیم.

    • محمد محمودی می‌گه:

      دوست عزیز.شما بنده رو متهم کردید به ندانستن و فحش دادن.عیبی ندارد.
      اما در نقد داستان نوشته‌اید که این اثر یک اثر پست‌مدرنیستی است.چون مکان و زمان ندارد.خب من وقتی کسی به من بگوید کی اثر زمان و مکان ندارد غیر از خنده کار دیگری نمی‌توانم انجام دهم.مگر می‌شود یک اثر زمان و مکان نداشته باشد؟!دوست عزیز!بی‌زمان و بی مکان نمی‌شود.نه می‌شود زنده‌گی کرد و نه می‌شود اثر هنری خلق کرد.اتفاقاً اثر زمان و مکان دارد.من به دقت نوشته‌ام «هویت» ندارد.وقتی می‌گویم فضاسازی نشده و هویت ندارد،یعنی این که تو هرجایی که می‌خواهی داستان ات را بنویس.مکان‌ات را ناکجاآباد انتخاب کن.ولی آن را بساز.می‌گویی بی‌مکانی وبی‌زمانی از نشانه‌ی نوشتار پسامدرنیستی است.چه کسی همچین حرفی زده؟ هرکی گفته خیلی اشتباه کرده.جدیداً هم مد شده است که بی‌هویتی را برابر با پسامدرن بودن می‌دانند.خب خیلی بیخود کرده‌اند دوستانی که این‌طور فکر می‌کنند.کثرت را با عدم اشتباه گرفته‌اند این دو،دو چیزه متفاوت است.کثرت در هویت با عدم هویت فرق می‌کند.آن براتیگانش که بگیریم حالا ته پسامدرنیستی نوشتن است، در رمان «در قند هندوانه» آن مکان و آن شهر را برای ما می‌سازد.جایی جدید می‌سازد،اما می‌سازد.و به آن هویتی مشخص می‌دهد.نه همین‌طور روی هوا که بشود هر مزخرفی را به آن چسباند.من اتفاقن ادب پست مدرن را خوب می‌شناسم.و داستان هم خوب بلدم.و لحن من هم،لحنِ نقد است.توهینی در کار نیست.من وقتم را گذاشته ام و این داستان را خوانده‌ام هرطور که بخواهم با داستان برخورد می‌کنم.از داستان خوشت آمده،به دستِ چپم. من خوشم نیامده.و می‌گویم چرا نیامده و ضعف‌هاش را هم می‌گویم.مثل شما مرعوب نیستم و آسمان ریسمان هم نمی‌بافم.یعنی بلد نیستم که ببافم.

  3. محمد محمودی می‌گه:

    «می‌گویند جنگ تمام شده است،داستانِ بدی است.»
    از مشکلات بسیار نگارشی و دستوری و املایی و چیدمانی داستان که بگذریم،با یک متنی طرف هستیم که راوی آن مؤلفش است.مؤلفی تسلیم شده.به هیچ‌وجه توی داستان آورده نمی‌شود که چرا کنترل آدم‌های داستان و روایات داستان از دست نویسنده خارج شده است.یا اینکه آدم‌های داستان این قدرت رخ‌نمایی را از کجا آورده‌اند.و کل متن به همین دلیل،یعنی پیرنگ ضعیف،بی‌پایه و اساس می‌شود و تا انتها همینطور هم پیش می‌رود.اشتباه پیش می‌رود.
    داستان از یک جایی به بعد دیگر نباید ادامه پیدا کند و باید تمام شود.چون جنگ تمام شده است.بعد شخصیت مرد پاش روی مین می‌رود بیخودی و می‌گوید جنگ تمام نشده است.نامه می‌دهد ولی به جای این‌که راستش را بگوید بلکه بیایند و نجاتش بدهند اگر واقعاً اهل خانواده باشد.عاشق زن و بچه اش باشد،دروغ می‌گوید توی نامه و معلوم نیست چرا.
    درواقع نویسنده به مثابه راوی این داستان دارد می‌گوید که من نمی‌توانم داستانم را تمام کنم وبه نوعی از مرگ مؤلف می‌خواهد سخن بگوید.درصورتی که نویسنده به مثابه نویسنده‌ی این داستان در حقیقت دارد داستان می‌نویسد و علت و معلول داستانش را هم فدای قدرت تام و تمام و اختیار کامل نویسندگی‌اش می‌کند.و این مسئله چیزی جز پُزِ نویسندگی دادن و ادا درآوردن و زاری و «ننه‌ من غریبم‌بازی» درآوردن،تصویر دیگری دستِ منه مخاطب نمی‌دهد.
    متن با این‌که می‌توانست اثر جدی‌‌ای شود اما به علت ضعف در پیرنگ و شخصیت پردازی و انسجام و فضاسازی و زبان و رنج بردن از عدم هویت و تاریخ و مکان،به یک متن پر از ادا و لوس تبدیل شده است.
    شخصیت‌ها هیچکدام‌شان ساخته نمی‌شوند و حتا سعی نمی‌شود که نیم‌ساخته آن‌طور که خودِ نویسنده/راوی در داستان بیان می‌کند،به نظر برسند.این زن معلوم نیست با چه پشتی با چه هویتی و چه ساختی و چه روحیه و اخلاقی اسلحه بدست می‌گیرد ـ حالا اینکه اسلحه را از کجا آورده به کنار.نویسنده/نویسنده به او داده است اما تمام پُزِ نویسنده در این است که نویسنده درواقع در این داستان قدرتی ندارد.ـ و مي‌زند توی دل دشت و صحرا.اصلاً مشخص نمی‌شود که از کدام جنگ دارد صحبت می‌کند؟! این‌ها کجایی هستند؟!ان ماشینی که می‌آید وسط داستان یکباره از کجا سردرمی‌آورد؟!اگر آدم‌های دیگر داستان‌های نویسنده هستند پس چرا چیزی از آن‌ها به ما نمی‌گوید؟! تیکه انداختن‌شان چه بود آن وسط؟!لوس‌تر از این؟!البته وقتی خودِ نویسنده به زن داستانش احترام نمی‌گذارد و چند سطر قبل‌ترش بی‌دلیل چشمش دنبال ران و باسن زن است،آن هم وقتی جنگ تمام نشده است به ادعای خودِ داستان و زن دارد به دیدار شوهرش می‌رود،دیگر انتظاری از باقی اشخاص داستان نباید هم داشت.
    نیمه‌ی پایانی داستان از نیمه‌ی وسط و ابتدای داستان هم ضعیف‌تر است.
    دیدار مرد و زن و گفت‌و‌گوی میان آن‌ها و برخوردشان با هم پس از سال‌ها دوری….فاجعه‌ است.شوخی به نظر می‌رسد.انگار که خواننده را دست انداخته باشد.از اشاره به داستان همینگوی(تپه‌هایی چون فیل‌های سفید) هم نمی‌تواند سودی ببرد. چون اصلاً داستانِ همینگوی چه ربطی دارد به این داستان؟!
    پایان داستان هم جوری نوشته شده که به نظر باز برسد.و توجیه هم می‌کند که تمامی ندارد.اما من می‌گویم پایان داستان چه می‌شود:نویسنده زنِ داستانش را نهایتاً می‌سپرد دستِ آدم‌های جیپِ گِلی شده….{سر تکان دادن از روی تأسف}
    نهایتاً باید بگویم که با داستانی طرف هستیم که از جمله‌ی اول ـکه به نظر می‌رسد اتفاقاً جمله‌ای جدّی و حسابی باشد و حالا می خواهد روی این کار کند.ـ ادا و اطواری است تا انتها که مشخص می‌شود غیر از ادایی بودن و لوس‌بازی درآوردن،دلال و فروشنده هم هست.شخصیت زن را می‌فروشد.آن هم مفت.
    تکلیف نویسنده با خودش و نوشته‌اش مشخص نیست و معلوم است که تکلیف منه مخاطب هم با متن روشن نشود.یعنی نتواند که روشن بشود.
    به نظرم نویسنده برود و از انیمیشن «داستان‌های اسباب‌بازی» کمی بیاموزد.

  4. قاسم طوبایی می‌گه:

    داستان خوبی میخوانیم. انگار کلید بیندازی و وارد دنیایی بشوی که تماما کاغذی است. کلمه ای است. حس من اینطور بود که انگار پشت صحنه فیلم جنگی ایرانی ای نشسته ام و دارم کشمکش شخصیت ها را تماشا میکنم.
    داستان با بیان اصول و فلسفه ورود به فضای داستان شروع میشود. اینکه حالا من راوی یک نویسنده هستم که با شخصیتم و انتهای داستانم مشکل پیدا کرده ام و این سطر ها سطهای داستان من است که دارم توش دست و پا میزنم.
    ” اصلاً قرار نبود آدمِ داستانِ من، یک زن باشد، او یک مرد بود، مردی با یونیفرم خاکستریِ نظامی، اما حالا یک زن است، زنی اسحله بدست، که ایستاده است، ابتدای یک سطر بلند. وقتی چندین داستانِ نیمه¬ تمام در ذهنت داری و هرکدام¬شان هر از گاهی نوک می ¬زنند به جانت و نمی¬ دانی کدام را بنویسی، صدای-شان همهمه¬ وار می‌پیچد توی ذهنت و نمی¬ گذارند نفس بکشی. آن‌قدر جلو رفته¬ ای که توی هر کدام، آدم‌هایی باشند، که جان گرفته باشند از کلمات، و هی اصرار پشت اصرار که چرا به روی کاغذ نمی¬ آیند و اگر می‌آیند چرا داستان¬شان را تمام نمی ¬کنی. قلم که روی کاغد می‌بری انگار نمک ریخته باشی به جان زخم¬شان، جملگی ویراژ می ¬دهند تویِ ذهنت که مرا بنویس، نه مکان می¬ شناسند و نه زمان و نه منطقی برای روایت. می‌بینی در حال نوشتن معاشقه ¬ای شبانه هستی که یک‌دفعه صدای تیر‌اندازی و بمب و خمپاره ¬ی داستان دیگری گند می زند به آن، و یا وقتی برای یک گردش نیم‌روزه آدم¬ های داستانت را فرستاده¬ ای برای تفریح، مین عمل نشده‌ای از داستان دیگری مانده است لابه¬ لایِ یک جمله‌ی پنهان و بی آن که بخواهی، باید مرگی را بنویسی که برای آن آماده نبودی.”
    این بند حدودا 204 کلمه است. اگر وسواسی به نظر نیاید با تقسیم این عدد بر تعداد کل کلمات داستان چیزی که بدست می آید این است که حدود 13درصد داستان صرف همین ورودیه شده است. هرچند این حسن تعلیل در لابه لای سطور دیگر هم ادامه دارد اما همین پیشانی نوشت 13 درصدی به نظر کمی طولانی میرسد. شاید در چند خط بالاتر میشد این ورودیه را تمام کرد و سریع تر خواننده را وارد ماجرا نمود.
    در میانه ها و انتهای داستان چندین مورد بی دقتی آزار دهنده میشود. جاهایی هست که انگار راوی-نویسنده درکش را در مورد فاصله اش با زن داستان از دست میدهد. گاهی در دیالوگها نزدیک و گاهی دور میشود. “می گویم : باور کنید زنده است. بر می گرده، باور کنید.” گاهی از آنچه در عمق قلبش میگذرد با خبر است و گاهی هیچ نمیداند و به ما نمیگوید و این مخاطب را دچار گیجی میکند. مورد بعدی که به نظرم رسد این است که نویسنده در چینش و انتخاب بعضی افعال و حتی صیغه مناسب افعال دچار سردرگمی است دقت کنید به نمونه زیر:
    ” به شوهرش گفتم: برای زنت نامه بنویس تا دلش دلشوره نگیرد و بگوید که به زودی بر می گردم، تا من مقدمات رفتنش را بنویسم. داشت بر می ¬گشت، که بی ¬هوا پایش روی مینی رفت و همه چیز را خراب کرد”
    فضای کلمه وار و دوبعدی ای که در ابتدای کار ساخته میشود در طول داستان جز در چند مورد رعایت نمیشود. جیپی که برای اولین بار به زن نزدیک میشود یک جیپ است اما پس از دومین متلکی که به زن می زنند نویسنده از جیپ و راکبانش با عنوان کلمه یاد میکند. همین قضیه در انتهای داستان هم دیده می شود . جیپی که ابتدای داستان در تپه ماهورها بالاو پایین میرود و کاملا طبیعی است در انتهای داستان در سک سطر گیر کرده. نهایتا چیزی که به اصطکاک میرسد تفاوت و بی برنامگی درباره تفاوت بین گفتن و نوشتن است و این “به شخصه و برای من” جالب نبود.
    در انتهای داستان به دلیل فاصله زیادی که نویسنده از زن داستان میگیرد نمیتوان حدس زد که چه رخ میدهد. چرا زن سرش را می اندازد پایین و بر میگردد واین به دلیل عدم شفافیت کل داستان خیلی قابل قبول نیست.
    – ” در میان آن داستان‌های نیمه‌کاره،زنی است که بر عکس آدم‌های دیگر داستان‌ها، آرام نشسته …”به نظرم “آن” زیادی است.
    – ” او در داستانی است که شوهرش به جنگ می¬ رود و می‌گوید تا جنگ تمام نشود بر نمی گردم…” صیغه افعال و همچنین جمله اول نیاز به ویرایش دارد.
    – “. هیچ پایانی برای داستان نمی¬ توانستم بنویسم، هرچه می¬ نوشتم باز نامه‌ای از او کار را خراب می¬ کرد، آمدم که بنویسم، شوهرت توی جنگ مرده است، اگر می‌خواهی شوهر کنی، بکن. اما آن قدر نامه‌ها تعدادشان زیاد شده بود که حرف من به جایی نمی رسید…” منطق این بخش کمی میلنگد. نویسنده به راحتی میتواند هر کاری بکند . میتواند برگردد و همه چیز را تغییر دهد. البته این احساس من است.
    – تصور من از این زن یک زن روستایی یا یک زن شهری ساده است که حالا شورش کرده و تفنگ بدست گرفته. نمیدانم چرا اما هیچ جوره توی کتم نمیرود که یک زند دانشگاه رفته همچین کاری بکند(تئی این داستان) و به همین دلیل این دیالوگ به نظرم توی دهان زن جا نمیگیرد: ” خفه شو، خواهش می‌کنم خفه شو، منو ببر پیشش. همه دارن میخندن به من، میگن احمق جان، جنگ تمام شده، شوهرتم یا کشته شده و این نامه هارو یکی واسه سرکار گذاشتنت بهت میده، یا که زنده است و رفته یه جایی خودشو گم گور کرده و واسه خودش حال می کنه. پس خفه شو و منو ببر پیشش …… اسلحه را سمت خودش می‌گیرد و می¬ گوید: گفتم خفه.”
    – “با هر قدمی که بر‌می‌دارد، قنداقِ جگری رنگ اسلحه¬ ای که روی شانه ¬اش انداخته، تویِ نرمی پشتش فرو می‌رود و ضربه‌ای به آن می‌زند. رفتار ران‌هایش را نمی‌توان در این شلوار خاکستری گشاد دید، مگر باد داغی که بیاید و آن را به پاهای او بچسباند تا بتوان حجم آن‌را تخمین زد. – من دارم بال ¬بال می زنم که شوهرمو ببینم، تو گیر دادی به شکل و حجم باسن من؟ اونم وسط جنگ؟. . .” یا “، مثلا باید نوشت که زنِ داستان نگاه می¬ کند به تپه¬ هایی که همچون فیل¬ های سفید افتاده ¬اند گوشه به گوشه‌ی این دشت . . .”این بخش ها هم به نظرم زده بیرون از متن. کاش کمی پرداخت شود.

  5. محمد می‌گه:

    فونت داستان هایی که میذارید خیلی درشته ! بسیار شلخته هم جلوه می کنه لطفا داستان ها رو در ورود وسط چین و . . . کنید فونت را نیز کوچکتر کنید. تشکر خسته نباشید

  6. قاسم طوبایی می‌گه:

    سلام جناب ریاحی عزیز
    داستان خوبی بود که انصافا در خوانش اول بدون دید انتقادی از آن لذت بردم. به نظر در جاهایی گاف هایی هم بود که اگر اجازه بدهید با کمی وقفه باز عرض خواهم کرد.
    بازی فرمالیستی خوبی بود که حتی جای کار بیشتر هم داشت. کمی زمان بگذرد… حتما صحبت خواهیم کرد.
    سپاس

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *