پرنده خاکستری – روح الله اسدی (شیراز) – داستان برگزیده مرحله ی نیمه نهایی دوره دوم جشنواره و حذف شده از مرحله ی نهایی به دلیل وجود دو داستان از نویسنده در آن مرحله

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

10 پاسخ

  1. صدیقه قانع می‌گه:

    شیوه ی خاص نوشتن داستان، مخاطب را ناگزیر می کند که خوانشی سمبولیک از آن داشته باشد؛ وجود عنصر قدرتمندی مثل “پرنده ی خاکستری” که پرنده بودن و خاکستری بودن اش، هر کدام پنهان کننده ی معناهای بسیاری هستند و مجموع این دو، تکمیل کننده ی معنای نهایی.
    پرندگان به دلیل V شکل پرواز کردن شان، نماد پیروزی در نظر گرفته می شوند. از طرفی می توانند نشانه ی وجود ایده و طرحی برای آینده باشند. پرندگان به دلیل توانایی پرواز کردن در آسمان، نماد آزادی و گذر و تحول نیز هستند. اما از زمان های دور، انسان ها پرندگان را نشانه ی زندگی ابدی و جاودانه می دانسته اند. در بسیاری از داستان ها و فولکلورها نیز، پرندگان به عنوان نشانه ی زندگیِ تجدید شده در نظر گرفته شده اند.
    اما رنگ خاکستری، نشانه ی ترس و فقدان احساس است؛ پذیرای افکار جدید است و بین ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه ارتباط برقرار می کند.
    با این تفاسیر شاید بتوانیم به درک مناسبی از مفهوم پرنده ی خاکستری برسیم که کلید فهم داستان نیز هست.
    از همان ابتدای داستان، عکس العمل راوی در مواجهه با کارمند بانک(کشیدن کلاه گیس از سر او)، مقدمه ای می شود جهت ورود به فضای فانتزی داستان. از آن جایی که راوی برای رسیدن به خواسته اش(گرفتن وام)، هیچ گونه کنش ممکنی را متصور نیست، ناگزیر به هیات پلیس موتورسواری در می آید تا بتواند از طرفی احترام، جایگاه اجتماعی و قداست را برای خود به ارمغان آورد و از طرف دیگر، ناجی جامعه ای باشد که خود نیز جزیی از آن است. اما با پیشروی داستان، مشاهده می کنیم که کنش های راوی در جهت رسیدن به این اهداف، کنش هایی منفی و مخرب هستند؛ ویران کردن ساختمان نیمه کاره و به آتش کشیدن کتاب ها.
    راوی از ابتدا تا انتها در حال شعار دادن است؛ شعارهایی که به خوبی می داند محقق نخواهند شد. بنابراین وقتی که در حال حرف زدن از مشکلات جوانان است، از آن جایی که خود، یکی از جوانانی است که در آن مشکلات غرق شده اند، بغض گلویش را می گیرد و راهی به جز فرار از آن موقعیت نمی یابد. او به دامن طبیعت پناه می برد؛ طبیعتی که اگرچه پر از هوای تازه، بوی شکوفه و صدای آواز پرندگان است، اما بادام های کوهی تلخی دارد که فقط در “شهر” شیرین شان می کنند. این جاست که سر و کله ی پرنده ی خاکستری پیدا می شود ؛ پرنده ی خاکستری، ترکیبی است که دربرگیرنده ی نوعی تضاد است؛ از طرفی پرنده است; نشانه ای از آرزو، پیروزی، زندگیِ مجدد، آینده و تغییر و تحول، و از طرف دیگر خاکستری است; نشانه ی خنثی بودن(عدم توانایی انجام کنش) و ترس، چیزی که هم خوب است و هم بد(میان سیاه و سفید)، پُلی است بین خودآگاه و ناخودآگاه. اما با وجودی که خاکستری است و کوچک، آواز زیبای دارد و در ارتفاع بالا پرواز می کند(نشانه ای از بلندپروازی و آرزوهای بزرگ). راوی از قرارگیری در این موقعیت به سرفه می افتد و سرگیجه می گیرد و به سیگار پناه می برد؛ چراکه تا به حال به آرزوهای بزرگ اش دست نیافته و به همان وام بسنده کرده. اما زمانی که در حال سقوط است، بال هایی به کمک اش می آیند و او را به پرنده ی خاکستری نزدیک می کنند. اما پرنده رو به سوی شهر دارد؛ شهری که چراغ هایش یک به یک در حال روشن شدن است. بنابراین راوی برای رسیدن به خواسته هایش ناگزیر است به جایی برگردد که از آن گریخته است؛ تنها جایی که آرزوهایش(پرنده)، دست یافتنی یا دست نیافتنی(خاکستری)، در آن انتظارش را می کشند و این انتظار، در خود حامل امید است؛ چراکه چراغ ها در حال روشن شدن هستند.

  2. کیانوش گندمی می‌گه:

    فقط یک سوال که آدم ها به دو گروه مسئول ادبیات غنی و ادبیات عنی تقسیم شده اند. بعد چطور به این راحتی کارشان را انجام دادند؟ لیست عنی و غنی همپوشانی نداشته؟ کتاب های مشترکی نداشته که توی هر دو لیست باشند؟ کتاب هایی نبوده که توی هیچ کدام از لیست ها نباشند؟

  3. قاسم طوبایی می‌گه:

    برای کمتر کسی پیش می آید که که در طول روز درگیر افکار عجیب و غریب و فانتزی ذهنی اش نشود. یکی با این رویا سرگرم است که قدرتمند شود و بر عده ای بدبخت و بیچاره حکومت کند، یکی خواب می بیند قوی هیکل و عظیم الجثه شده است و شهری را تخریب میکند، دیگری خواب معشوقی خیالی در اوج جمال و کمال میبیند. خیلی تفاوت نمیکند که فرد خواب باشد یا بیدار. رویا بینی چیزی است که سوای بیدار بودن یا نبودن درون ما اتفاق می افتد. این است که عده ای در خواب مسایل واقعی روزشان را تحلیل میکنند و درواقع ادامه روز را در خواب میگذرانند و بعضی دیگر در حال بیداری رویا می بینند و رویا میبافند.
    حال اگر من و شما دعوت شویم به تماشای 1 دقیقه اول پس از بیداری این آدم ها، شاید شاهد عجیب ترین تناقض روحی و تکنیک دفاعی بشر باشیم. آن که در رویا، ریاستی پرشوکت و پدرخوانده وار داشته لابد صبح، باید آماده شود تا کیف کارمندی اش را بردارد و بدود دنبال اتوبوس و تاکسی تا به موقع برسد به دستگاه ساعت زن اداره، آن که قوی هیکل است شاید با دیدن چهره استخوانی و چشم های ورقلمبیده اش توی روشویی لعنت کند به ژنتیک لجبازش که اجازه نمیدهد وزنش از 53 کیلو بالاتر برود… و حال آن بیچاره ای که خواب معشوقی دلارام می بیند دیگر گفتن ندارد….
    این گونه است که رویا، آن گاه که محدودیت های اجباری محیط برداشته شود گاها وارونه ما و آنچه ما انتظار داریم باشیم و نیستیم را به ما عرضه میکند تا حداقل لختی آنچه نیستیم و می خواهیم را تجربه کنیم. این بحث ادامه طولانی تری در مباحثات یونگ و فروید دارد که ما به همینجا بسنده میکنیم.
    فرد مورد نظر جوانی است که برای ازدواج به دنبال وامی آمده که به هزار و یک دلیل-که مهم نیست- تحت عنوان ” دستور از بالا آمده” به او داده نمی شود. این فرد پر از بغض است، پر از حس انتقام و تحقیر است، پر از اعتراض است و حالا که این فنر فشرده مجالی می یابد شروع به تخریب از نوع رویاگونه اش می کند.
    1- از بانک خارج میشود. آنقدر حقیر است که بی هیچ حرف و اعتراضی میزند بیرون و برمیگردد به همان سوراخی که از آمده… سیگارش را میگیراند و چسناله کنان به همه بدبختی های دنیا و راه حل هایش فکر میکند… بره وار و بی آزار
    2- از بانک خارج می شود…نه نمی شود… برمیگردد و همه عقده هایش را خالی میکند سر کارمند/رییسی که گفته تا اطلاع ثانوی وام نمیدهیم. بعد مثل قهرمانهای هالیوودی سلام نظامی میدهد و خارج میشود و برایش گلوله در میکنند و موتور پلیس را میگیرد و بتمن وار ویراژ میدهد توی خیابانها…
    در زندگی روزانه انتخابهای موازی را با ” یا” از هم جدا میکنیم. رفت یا نرفت. کرد یا نکرد… اما جنس توازی اینجا از جنس “یا” نیست قهرمان پوشالی ما هم گزینه یک را انجام داده و هم دو و هردو جریان با هم پیش رفته اند چون واقعا دو “جهان” متفاوتند و یکی پارودی دیگری… در سطح داستان طنزی جاری است از جنس کنش ها و واکنشهای نامانوس که در تکانه ی اول جالب و بامزه به نظر میرسد اما همراه که میشویم با داستان تاثر و اعتراضی را میبینیم که دن کیشوت وار در فضا جاری است . دن کیشوتی که احمقانه و در عین حال محقانه به جنگ دنیایی میرود که اتفاقا دوستش هم دارد. پاساژی را که قرار است سوروسات عروسی در آن بفروشند را خراب میکند تا گاوداری تاسیس شودانگار که “مردم ” به زاد و ولد و محصولات گاوی بیش از زادوولد و محصولات انسانی نیاز دارند. انگار که بخواهد کینه عدم تحقق رویاهای زندگی مشترک و عروسی اش را از مردم شهر بگیرد. در قدم بعدی اما تناقضی با حرکت اول وجود دارد. چه زیرا حرکت اول تحمیق مردم را در ذات خود نهفته دارد اما در بخش دوم با کمی تخفیف، با سوزاندن کتب بی مصرف و ساختگی سره را از ناسره جدا میکند… شاید تکلیف خشم شخصیت در رابطه با مردم خیلی مشخص نیست که یک جا یک وجهه انسانی مردم را به طور کلی نفی میکند اما در قسمت بعد کاری را میکند که باید بشود و به نفع توده مردم است. شاید تکلیفش هنوز با مردم مشخص نیست. یکجا مردم و نیاز همه نفی میشود و به تمسخر گرفته میشود و جای دیگر کاری میشود که باید بشود.
    در صحنه آخر جوان قدرقدرت ما از هیاهوها دور شده و به درون خودش میرود. انگار که درخت ها و شکوفه های بادام، مام طبیعت و مادری باشد که این کودک زخمی را در آغوش گرفته است. سکوت این یاغی را آرام میکند. سیگاری میکشد و در خلا و خلسه حاصل از این تخدیر روح آرامش همراه همان پرنده کوچک خوشبختی به سمت زندگی بر میگردد. به سمت شهری که لابد در خواب به سر میبرد هنوز با چراغهای نیمه روشنش.
    به هرحال همه این تصورت گاها متضاد را می شود به دیدگاه بالا و پایین و به هرحال شکل گرفته جوانی نسبت داد که اتفاقا خودش را توانا بر هرکار، بزرگ و قدرتمند و ممیز خوب و بد و درعین حال محبوب زنان (در موقعیت بانک و کل زدن زنان کارمند) میداند…
    چقدر با این تناقضات همراهیم؟ چقدر این درگیری ها، درگیریهای درون خود ما است؟ حال شاید آن یک دقیقه اول بیداری به کارمان بیاید. خودمان را نگاه کنیم . چه می بینیم؟

    قاسم طوبایی

  4. منوچهر تیمورزاده می‌گه:

    شروع و میانه داستان فضای قابل قبول و خوبی را بوجود آورد بود. دقیقا بعد از جواب منفی بانک و گرم شدن شقیقه ها فضا اماده می شود تا وارد فضای ذهنی شخصیت بشویم که با تکرار گرم شدن شقیقه در ادامه داستان یک کد برای مخاطب محسوب می شود. طنز شکل گرفته، هم راستا و تاثیر گذار در داستان است و مخاطب را به جهانی قابل تصور و دوست داشتنی میبرد و با هجو های روبرو می شویم که مشخص است در ذهنی میگذرد که با داشتن مشکلات مالی، جامعه او را پس زده است و پس از آن شخصیت به دنبال مشکلات جامعه می گردد تا با پیدا کردن راه حل، خودش را از سر خوردگی برهاند. اما این فضای بوجود آمده قابل قبول تا آنجا ادامه پیدا میکند که شخصیت ناگهان در دود سیگار تبدیل به پرنده می شود. اگر چه در این فضا این امر تا حدودی امکان پذیر است. ولی همین اتفاق رابطه پایان داستان را با بقیه داستان دو پاره می کند که می توانست پایان بهتری داشته باشد.

  5. قاسم طوبایی می‌گه:

    داستان در مورد دهنیات یه آدمه.. آرمان گرایی و ایده ال گرایی یه آدم که انگار یه وام ساده هم بهش نمیدن و ردش میکنن…
    همینطور که داره میاد از بانک بیرون توی ذهنش برمیگرده و همه عصبانیتش و عقده های فروخفته اش رو بر سر رییس بانک( طی یک فرایند ذهنی) خالی میکنه و بعد توی همون فضای ذهنی ادامه میده با پلیس… باکتابفروشا… با بساز بفروشا…
    به نظرم داستان تا اینجا مشکلی نداره.. مشکل من با بخش انتهایی کاره که ارتباطی با باقی متن برقرار نمیکنه… من درکی از این بخش پایانی پیدا نکردم.

  6. م. نقدپیشه می‌گه:

    با درود:
    ضمنن داستان طوری پیش می رود که آغاز آن که توی بانگ است و قضیه کلاه گیس و این حرف هاست، از یاد خواننده می رود…و چرایی اش می ماند، که چرا؟! تکه اول داستان برای چه بود؟

  7. م. نقدپیشه می‌گه:

    با درود.
    – داستان : ظاهرا خیالبافی های نوجوان یا جوانی را نشان می دهد. آن جا که پلیس موتورش را به او. می دهد و دیگران که تعظیم می کنند نشان می دهد باید راوی در حد نوجوان باشد. اما این نوجوان یا جوان کم سن ، تخیلش در رابطه با عروسی و کتابفروشی کاملا بر عکس قسمت های ابتدایی اش فرق دارد. یعنی راوی در ابتدا ذهن ساده تر ، بعد درقسمت سخنرانی و کتابفروشی، ذهن پیچبده تری دارد.
    نکته مثبت داستان انتهای آن است . آنجا که می نشیند روی صخره ای و سیگار کشیدن و…..خیلی فضای خوبی درآورده است. اما باز در جملات آخرین، آنجا که باز پرنده می شود کمی داستان زود بهم می ریزد. که می توان آن را به بازگشت تخیل به نوجوان انگاشت و یک جورهایی قبول کرد. بدرود.
    :

  8. محمد محمودی می‌گه:

    من فکر می‌کنم این داستان می‌توانست هجو خوبی باشد.اما به علت نداشتن یک پیرنگ مشخص و قوی و عدم شخصیت‌پردازی کاراکتر اصلی،نتوانسته است به یک داستان منسجم بدل شود.
    بنابراین ابتدا و انتهای داستان از لحاظ منطق روایی و پیرنگ فاقد انسجام است.یعنی نیمه‌ی میانیِ داستانی نه به ابتدای داستان و نه به انتهای آن،نمی‌تواند وصل شود.ما نمی‌فهمیم این هجوها از کجا و از کدام منش و نوع نگاه کاراکتر به جامعه می‌آید و نمی‌فهمیم که چرا در پایان،داستان از حالت هجو خارج شده و جدی می‌شود و شخصیت سقوط می‌کند و به ظاهر پرواز.
    یک کنش و واکنش میان مسئول و ارباب رجوع چگونه می‌تواند منجر به آن تخیلات و نهایتن سقوط/پرواز انتهایی شود.یعنی نه بستر آماده می‌شود برای هجوهای میانیِ داستان و نه پایان‌بندی قوتی برای جمع کردن ماجراهای رخ داده دارد.
    یعنی جنبه ی هجو پسامدرن در نهایت به آرمان‌گراییِ مدرنیستی تقلیل پیدا می‌کند.
    و این نشان می‌دهد که خود نویسنده هنوز تکلیفش با متن مشخص نیست و منه مخاطب هم نمی توانم نهایتاً تکلیفم را با متن مشخص کنم.
    متن از لحاظ زبانی نیز دچار پریشانی و مشکل است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *