باد زمین را دور خواهد زد – رضا گندمی (بیرجند) – داستان برگزیده مرحله ی نیمه نهایی دوره دوم جشنواره و حذف شده از مرحله ی نهایی به دلیل وجود دو داستان از نویسنده در آن مرحله

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

7 پاسخ

  1. شیدا می‌گه:

    بعد از خوندن چند پاراگراف اول، دیگه اشتیاقی به ادامه دادن نداشتم.
    یکی از ویژگی های مهم داستان کوتاه این هست که شروعش به نگاه مخاطب چنگ بندازه و تا خط آخر اونو بکشه.
    متاسفانه نپسندیدم.

  2. روح اله اسدي می‌گه:

    در دنياي داستان با دو راهي موجه ايم كه سمتي به شهر شيشه اي مي رسد و از سمت ديگر به شهر قديم آجري. مسير شهر شيشه اي از خيابان آزادي ميگذرد و سرازيري است و مسير شهر آجري سراشيبي است. چند شخصيت داريم و اتفاقاتي كه در شهر شيشه اي مي افتد. نمادها و استعاره هايي داريم مثل پيرزن سياهپوش،خانه هاي شيشه اي و شفاف كه مردم ميتوانند از زندگي هم سردربياورند،ماهي سياه در تنگ شيشه اي مثل پيرزن در خانه شيشه اي،پسري دوچرخه سوار كه كاغذ ميريزد،خاكستر مردگان كه بر باد ميدهند،ماموران سفيد پوش و …
    با همه اين جزئيات، تا حدودي دنياي داستاني شكل ميگيرد و ميتوان از هركدام از اين اجزاء معناهايي حدس زد ولي در كليت اثر و ارتباط اين اجزاء با هم نميتوان به مفهوم واحدي دست يافت.بنظرميرسد نويسنده دنيايي را ساخته و تنها به اين بسنده كرده كه چون بادي سرگردان در آن چرخي بزند و اتفاقاتي را بازگو كند. شايد هم بدليل عدم وجود ارتباطات نشانه اي قوي ما بين اين جزءها اينطور بنظر ميرسد .

  3. صدیقه قانع می‌گه:

    آن چه که پس از خوانش داستان، بیش از هر چیز جلب توجه می کند، توجه نویسنده به معنا و معناسازی است؛ او پیش از هر چیز و بیش از هر چیز، مخاطبانش را به خوانشی معناگرایانه و شبه سمبولیک دعوت می کند.
    در جغرافیای ویژه ی داستان، برخی عناصر در تقابل با یکدیگر قرار می گیرند و زوج هایی را می سازند که توجه به آن ها و تناظر و تقابل شان، مخاطب را در یافتن معانی یاری می رساند؛ زوج هایی مثل (پیرزن- جوان)، (آجر- شیشه)، (دفن کردن- سوزاندن)، (پلیسِ سفید پوش- پیرزنِ سیاه پوش)، (دوراهی خیابانِ تپه- خیابانِ آزادی) و…
    عناصری مثل دوچرخه، ماشین و بلندگو که نشانه هایی از زندگی مدرن هستند، زمان وقوع داستان را مشخص می کنند.
    شخصیت ها فاقد نام خاص هستند؛ پیرزن، جوان، دوچرخه ساز، دختر، پسر، مادر، مرد و… بنابراین شاید بتوان آن ها را نماینده ی قشری به خصوص دانست؛ پیرزن نماینده ی نسلی است که تغییرات و اصلاحات اجباری(تبدیل شدن شهر آجری به شهر شیشه ای) را نپذیرفته و هم چنان دل بسته ی شهر آجری است، هرچند که ویرانه شده باشد. او از “همه ی دنیا، همان چهاردیواری آجری را می خواهد” و آن جا تنها مکانی است که می تواند به آن پناه ببرد. اما به گفته ی راوی “آدم ها خیلی زود به شرایط جدید اُخت می گیرند، اما همیشه آن هایی که دیر عادت می کنند، شکست می خورند”. پیرزن نیز محکوم به شکست است؛ نوجوان اش و به تبع آن، زندگی و آرامش اش را از دست داده و در نهایت، ماموران سفیدپوش، تنها دلخوشی اش، یعنی اتاق مخروبه را نیز از او می گیرند. پسر نوجوان نیز که به بهانه ی درس و مدرسه، فعالیت های سیاسی دارد(پسری که سوار بر دوچرخه ی مسابقه مثل برق عبور می کند و بسته ای را به هوا پرت کرده و باران کاغذ که روی سنگ فرش می ریخته است، احتمالا به این موضوع اشاره دارد که پسر، اعلامیه های سیاسی را توزیع می کرده)، نیز محکوم به شکست و فناست؛ چراکه ماموران سفیدپوش، او را دستگیر می کنند. مرد جوان نیز بالاخره دستگیر می شود و به قتل دختربچه ها اعتراف می کند. حتی دوچرخه ساز نیز که از دید پیرزن، مسبب مرگ پسرش است، خود گرفتار عقوبت می شود و دخترش را از دست می دهد.
    بنابراین تمام شخصیت ها یا بهتر است بگوییم تمام قشرهای جغرافیای داستان، ناگزیر به پذیرفتن شکست هستند ؛ حال می خواهد مدتی را صرف مبارزه کرده و کنش مثبتی داشته باشند(مثل پسر نوجوان) یا همه چیز را تقدیر محتوم بدانند و فاقد هرگونه کنشی باشند(مثل پیرزن که تنها سلاح اش عجز و لابه و نفرین است؛ همان ماهی سیاه کوچولوی درون تُنگ، که البته “هزار سال هم خیال دنیایی بزرگ تر به ذهنش خطور نمی کند.”)
    پیروزی همیشگی و حتمی تنها از آنِ ماموران سفیدپوش است؛ کسانی که خوشبخت کردن مردم را بهانه ای برای اصلاحات و تغییرات منفعت طلبانه ی خود کرده اند. اما تنها متاعی که این اصلاحات برای مردم به بار می آورند، مرگ و ویرانی است؛ مخروبه های شهر آجری و انسان هایی که محکوم به مرگ زودهنگام هستند، چه به شکل مستقیم توسط ماموران(مثل پسر نوجوان) و چه به شکل غیرمستقیم(مثل دختربچه های به قتل رسیده توسط مرد جوان).
    اما آن چه سبب تسلای خاطر است، نامیرایی و جاودانگی مردگان(قربانیان و مبارزان) است؛ چراکه “باد زمین را دور خواهد زد و بعد چند ماه، یک سال یا چند سال که زمین را دور زد و بازگشت، چه کسی می داند این همان باد است که خاکستر عزیزی را با خود برده است”.

  4. Sh می‌گه:

    خونه های شیشه ای منو یاد “میرا”ی کریستوفر فرانک انداخت.

  5. منوچهر تیمورزاده می‌گه:

    داستانی که نه چیزی برای آموختن داشت. نه برای سر گرمی رقبتی بوجود می آورد و نه سوالی برای مخاطب بوجود می آورد که برای دانستن آن ذهن درگیر شود. نه اطلاعاتی داشت که چیزی بعد خواندن بیفزاید. داستان تنها وضعیتی را مطرح می کرد که در آن معما شکل نگرفته بود و فقط ابهام وجود داشت و من نمی دانستم در این داستان چه میکنم و در پی چه باید پیش بروم.

  6. م. نقدپیشه می‌گه:

    با درود.
    حدود یک سوم از داستان را خواندم. اما متاسفانه علیرغم زبان نسبتا خوب و روان، توصیف خوب، چون هر چه کردم در همان یک سوم نتوانستم چیزی از داستان بفهمم. آن را رها کردم. دوست عزیز. داستان رابطه ای دوطرفه است. شما دارید کالایی را به من می فروشید. کالایی فرهنگی را. وقت من را در قرن 21 که امیدوارم ارزشی داشته باشد می گیرید. پس لطفا هم برای خودتان ارزش قائل شوید و هم خواننده. تازه من خواننده نسبتا صبوری هستم. برای من که کاری ندارد کتابی را بردارم و تورق کنم و هر از چند صفحه تکه ای را بخوانم… این که نشد داستان. شما می توانید تمام مقاصد و بازی های ذهنی خود را در داستان داشته باشید، اما در کنار آن روایتی هم داشته باشید که من خواننده را به خواندن ترغیب کند. یعنی داستان لایه ای یا جذابیتی برای من داشته باشد…بدرود.

  7. محمد محمودی می‌گه:

    اگر بگیریم که این داستان،یک داستان استعاری یا نمادین است و قصد دارد از دلِ این نمادها چیزی را به خواننده بگوید،و روایتی تمثیلی داشته باشد و بخواهد پیرو سبک رئالیسم جادویی باشد،پس از لحاظ بررسی روایی و انتخاب شیوه‌ی روایت، بسیار عقب‌مانده است و سیاست‌زده و مفروض.
    یعنی از داستان‌های سفارشیِ توده‌ایِ دهه‌های 30 و 40 و 50 هم عقب‌تر است.زیرا آن داستان‌ها حتا اگر به سفارش و دستور حزب هم نوشته می‌شدند،نهایتاً ادای خودشان را درمی‌آوردند و رونوشتی از جای دیگری نبودند.اما این داستان درواقع تکرار شیوه‌ی روایی داستان‌نویسیِ قبل از انقلاب است.
    یعنی حتا نکات اولیه‌ی شیوه‌ی داستان‌نویسی نمادین حزبی/رئالیسم جادویی و حتا تا حدی سوسیالیستی را هم رعایت نکرده است.نداشتن تاریخ درونیِ مشخص،فقدان وجود بستری برای رخ‌داد حوادث،یعنی مکان مشخص.آدم هایی اغلب تیپیک و نماینده‌ی قشری خاص.که همه‌ی این‌ها در متنِ حاضر،غایب‌اند و جای خود را به مفروضات ذهنیِ نویسنده داده‌اند.و این یعنی فقدان هویت.
    یک داستان مثلن نمادین.با اشاره‌های آشکار که حتا در نماد ساختن هم موفق نیست.یعنی چیزهایی آمده است،اما این‌ها هیچکدام نماد نمی‌شوند.چون نماد ریشه و هویت و اصالت و شناخت می‌خواهد که هیچکدام این‌ها در ترکیب‌های به اصطلاح نمادینی که نویسنده سعی کرده بسازد وجود ندارد.
    یعنی ما خرابه‌ی آجری،شهر شیشه‌ای،سفیدپوش‌ها و از این قبیل عبارت‌ها را در داستان می‌بینیم اما این‌ها هیچکدام یک بستر زنجیره‌وار نمادین نمی‌سازند که بدهند یک روایت تمثیلی،از مکان،آدم‌ها،رخ‌دادهای تاریخی و… که هویت و پشت دارند و بشود از طریق نمادها و اشارات شناخت‌شان.
    پس بنابراین ما با مکان و فضا و آدم‌هایی طرف هستیم مفروض.که نه می‌شود شناخت‌شان و با آن‌ها ارتباط برقرار کرد و همذات‌پنداری داشت.یعنی حتا تیپ هم نیستند.کنش‌هایی عینی و ذهنی از آدم‌ها می‌بینیم ولی برای این که حتا بخواهند تیپ و نماینده‌ی یک قشری باشند کافی نیست.
    همه‌ی این‌ها به علاوة مشکلات دستوری و زبانی و همچنین پایان‌بندیِ به شدت شعاری،می‌دهد یک متن مفروض و پریشان احوال و بی‌هویت که از مخاطب خود و از دوره‌ای از داستان‌نویسیِ ایرانی نیز عقب‌تر است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *