ساطور مریل استریپ (برگزیده ی مرحله ی نیمه نهایی و حذف شده در مرحله ی نهایی جشنواره ی حیرت) – وحید شعبانی – رشت

4_403816127999773977

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

17 پاسخ

  1. وحید شعبانی می‌گه:

    رضا و معصومه سلام
    مرسی از وقتی که برای خوندن داستان و نوشتن کامنت گذاشتین

    خیلی ازتون ممنونم

  2. معصومه شمشیری می‌گه:

    سلام آقای شعبانی , توصیفای توی داستان بقدری زیبا و عینی بود که در خیلی از لحظه ها خودمو وسط ماجرا می دیدم , در ایجاد کشش برای تا انتها خواندن داستان بسیار موفق بودید . ضمن اینکه اسم انتخاب شده برای داستان هم خیلی متفاوت و خوب بود .

  3. رضا زمانی می‌گه:

    وحید شعبانی عزیزم
    مدت زمانی بود که داستانی چنین صریح و زیبا نخوانده بودم.پرداختن به جزییات همیشه منو جذب میکنه.خیلی حرفه ای نیستم در هنر.مخصوصا در فیلم و نوشتار صرفا یک خواننده و بیننده ام اما داستانت منو یاد پولانسکی میندازه از نظر جزء پردازی.درنهایت خلاقیت و خوش ذوقیتو خیلی دوست دارم و میپسندم.به امید روزهای خوب

  4. محمد پیرانی می‌گه:

    قشنگ بود موفق باشی استاد وحید

  5. وحید شعبانی می‌گه:

    قاسم عزیزم
    این روش هست و من تاییدش نمی کنم. حتی در وبلاگ من بدون اسم و آدرس میان و اهانت می کنن. من همیشه از خودم می پرسم: چه میشه کرد؟ من و تو می دونیم که در دنیای دوستانه ای زندگی نمی کنیم. کسیکه شهامت معرفی خود رو نداره. حتما خیلی سرخورده س. حتما خیلی ناخوشه. حتما خیلی ضعیفه. حالا در نظر بگیر اگر همین قوی بشه و فردا شهامت و فدرت پیدا کنه چه خواهد کرد؟ من هم پاستوریزه نیستم. ولی میخوام اینو بگم:
    این فقط یه داستان کوتاهه. در واقعیت دوست من زیر دستگاه دیالیز مرد. در واقعیت دوست من در زندان شارگشو زد. در واقعیت دوست من در جنگل خودشو حلق آویز کرد. در واقعیت دوست من با قرص برنج انتحار کرد. این یعنی سرخوردگی فراتر از درد و غم. یعنی دیگه بی ارزش شدن همه چیز در چشم من و تو. بیان دنیا رو بردارن برای خودشون. بیان قلم منو بشکونن. هر غلطی می کنن بکنن. وقتی دوست من دیگه برنمیگرده که با هم یه سیگار بکشیم دیگه این مزخرفات چه اهمیتی داره. قاسم نازنین درود بر تو و بر شرف تو.

    • صدیقه قانع می‌گه:

      جناب شعبانی، بگذرید و این حرف ها رو همون جایی که گفته شدن رها کنید. همه ما چنین تجربه های تلخی داشتیم یادآوری اون ها فقط خودمون رو آزار می ده. من توی همین جشنواره حیرت، از دوستان خودم حرف هایی شنیدم که باورشون سخت بود، دلیل اون حرف ها اصلا برام مهم نیست. به نظرم تنها راه برخورد اینه که فراموش کنیم و سعی کنیم که پوست کلفتی داشته باشیم.
      گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
      سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

  6. وحید شعبانی می‌گه:

    نجمه جان مرسی از نظر خوبت. خیلی لطف کردی که کامنت گذاشتی.

  7. نجمه بهاری می‌گه:

    داستان زیبا و خواندنی هس. من دوست داشتم. از اون دستانا ک چشماتو گرد میکنی ک تا آخرش با دقت بخونی…
    موفق باشید آقای وحید شعبانی عزیز

  8. قاسم طوبایی می‌گه:

    وحید جان تحویل بگیرید.
    وقتی به هر آدم…نشسته ای رو بدی و برادر و دوست و هموطن و جناب خطابش کنی همین میشه…. این me از کجا میاد؟ غیر از اینه که یکی یه جا توی یه جلسه چرت و پرتاش رو فرو کرده توی مغز این بابا و گفته تو دنیای مدرن هر کر حق داره نظر خودش رو آزادانه بگه؟؟؟ این یارو هم فکر کرده هر کی از در وارد شد میتونه خونده نخونده بگه ” من” خوشم اومد یا نیومد…. خوش اومدن که نظر شخصیه…این یارو که همین رو هم نگفته… نرسیده گفته چرت و پرته و بعد کل جشنواره رو برده زیر سوال…
    خیلی وقتها توی خیلی از جوامع دیکتاتوری رضا خان از نون شب واجبتره….

    جناب me : حرفت در مورد این داستان شبیه اینه: me جون ! کی همچین اسمی رو روت گذاشته؟ این که اسمت باشه وااای به حال فامیلیت !!!

  9. me می‌گه:

    سخیف و بی محتوا.برگزیده ها این بودند ردشده ها چی بودند؟!

  10. وحید شعبانی می‌گه:

    سلام و احترام به قاسم طوبایی عزیزم،
    اینکه نویسنده ی زبردستی نظیر تو دستنوشته ی مرا پسندیده باشد برایم بسیار با ارزش است.
    ممنونم که نگاه مثبتی به آن داشتی و آنرا با من در میان گذاشتی.
    کامنتهای مخالف را هم باید خواند و نداهای ناسازگار را هم باید شنید. این باعث درک وسیعتری از معنا در ما میشود.
    دوستدارت هستم.

  11. وحید شعبانی می‌گه:

    هموطن عزیزم که به محتوای داستان کوتاه ساطور مریل استریپ ایراد داشتند، متاسفم که خاطر یک انسان با خواندن متنی از من رنجیده شده. البته درباره ی همه چیز بسیار می توانیم گفتگو کنیم و به توافقات تازه و نزدیکتری برسیم.
    به هر حال ممنونم که نظرتان را ابراز کردید. به امید روزهای همدلانه تر برای همه ی ما.
    ممنون از دبیر محترم سایت و جشنواره که همه نظرها را با رعایت امانتداری منتشر میکنند.

  12. وحید شعبانی می‌گه:

    نعمت عزیزم، ممنونم که وقتت را برای خواندن داستان من گذاشته ای، و ممنونم که نظرت را زیرش درج کرده ای، برایت آرزوهای خوب دارم.

  13. طوبایی می‌گه:

    سلام میکنم به دوست عزیزم جناب شعبانی عزیز
    اینکه لحن بومی وارد داستانت شده… واین حضور زیبای راوی در متن، نه به عنوان من راوی بلکه به عنوان یک صدا-متن راویnarrator برای من به شخصه بسیار لذت بخش بود. الان که دارم این متن را می نویسم اعتراف میکنم که لذتی که از بوی قرمه سبزی و برنج هاشمی توی کله ام پیچیده را کامنت اول “یک خل وضع دیوانه” ضایع کرده… حالا هر خری هست و هر عقیده مزخرفی که دارد، دارد. من نمیدانم اینها از ادبیات چه میخواهند؟ مگر غیر از این است که ادبیات با می و شراب آغاز میشود؟( الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها…) شما که نام شراب از کتاب می شویید، چکار به کار این ادبیات منحرف ما دارید؟ مگر ما در مورد احکام رساله نظرمان را ابراز میکنیم؟
    جناب خادم.. جناب شعبانی آرام که شدم دوباره خدمت میرسم.

  14. یک ایرانی مسلمان می‌گه:

    متاسفم شدم که دیدم چنین داستانی برگزیده مرحله نیمه نهایی جشنواره شده و از شرکت در جشنواره منصرف شدم… چیزی که توی ذوق میزند، ابتذال محتوا و واژگان است! این داستان قرار است چه فرهنگی را بسازد و چگونه؟!!!!

  15. نعمت کارآگاهی می‌گه:

    دست مریزاد نام داستان بسیار زیباتر از محتوایش بود! البته انصافاً داستان خوبی ست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *